تبليغاتX
یک خط در میان
از امروز به اینجا رفته ام :

http://www.nilofarr.parsiblog.com

و در آنجا خواهم نوشت .

منتظر قدمهای مهربان شما هستم .

 

نیلوفر شیدمهر

 

+ نوشته شده توسط نیلوفر شید مهر در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 15:49 |

تصمیم ام رو گرفتم.دیگه خسته شدم.اینقدر فکر کردن نداشت.این همه ذلّت و خواری بس نبود!؟بایست این تصمیم رو مدتها پیش میگرفتم.بارها گفته بودم ولی تصمیم نبود.متزلزل بود و در حدّ فکر و خیال. برای خالی کردن عقده!همین .ولی تو یک موقعیتی ام که باید گند بزنم به عالم!حالِ همه رو بگیرم!چون گند زدند بهم.حالام رو گرفتند،کاری میکنم مثه سگ پشیمون بشی،تا آخر عمرت عذاب وجدان بگیری!اصلا اینها هم مهم نیست.هیچ چیز مهم نیست.مهم نیست تو هستی یانه!بقیه گه کاری میکنند یا نه!همه آشغال شدند.مثه خر کار میکنند وسگ دو میزنند.مثه کفتار پست شده اند و مثه روباه...ریق آخر رو بزنم به همه تون...لعنت به همه شما... لعنت !

  تصمیم ام رو گرفتم.یعنی خیلی وقته گرفته ام.چند بار به خودِ تو گفتم.نگفتم!؟خندیدی فکر کردی حرف عاشقانه میزنم،چرند گفتم زده به سرم!"مشکل شما همینه!"فکر کردی دیوونه ام!نه من خسته ام!خیلی!(با هر دو معناش!)چرا هیچ کس فکر نمیکنه که من چی می خوام .چرا همه یک جوری میخواند حالِ منو بگیرند!زیرآبم رو بزنند!یک جوری به من ضربه بزنند تا نتونم بلند بشم،پیش برم.چرا؟این چه وضعیه!؟

  تصمیم ام رو گرفتم!گرفته بودم!خیلی وقته!ریق آخر رو بهتون بزنم!توی این دنیا هیچ فرقی براتون،برای هیچ کدومتون(حتی تو!)،نداره که من زنده باشم یا نه!

 گفتم میرم کوه صفه.با دارزدن،تیغ زدن؛قرص خوردنو هر روش دیگه مشکل داشتم.چون فقط یک معنی میداد و اون خودکشی بود،همین!ولی سقوط از کوه ابهام داره.(یاد این شعرم افتادم"با این همه پرده ی دروغ/احساس برهنگی شرم آوری میکنم؟مثل سقوط از کوهی ،در کابوسی که خوابم را همیشه خُرد میکند!")"یعنی خودکشی کرده؟" "شاید" "شاید هم نه" "شاید رفته بوده بگرده" توی روزنامه ها هر روز از سقوط کردن افراد،به خصوص توی زمستون،خبر میدند ...قراره بریم کوه.جمعه !!! و مثه همه میرم کوه. تا نوکِ نوکش میرم بالا.بعد این شعر رو می خونم وخیلی سریع بر میگردم پایین :

من بی تو پرواز میکنم

       تا اوج این عمیق

      تا قله ی حضیض

پرواز میکنم،بی تو

                بی بال

                        م

                       ع

                        ر

                        ا

                       ج

                  تا زمــــــــــــین!

 گفتم برای اینکه بیشتر حالتون گرفته بشه،این چند روز آخرآدم مهربون و دوست داشتنی ای بشم!

برای همین یه طرح با حال ریختم.شروع کردم به تمام دوستان قدیم و جدید(؟)،آشنایان دور و نزدیک و...سرزدن و محبت کردن و حال و احوالپرسی .خیلیها تعجب کردند،نه همه شون!چون من  هیچ وقت حوصله ی حال و الحوالپرسیو سرزدن و مهمون بازی و این مسخره بازیها رو نداشته ام.حتی سرغ اونهایی که باهاشون بد بودم (بد  بودند)رفتم و عذر خواستم و همه چیز رو به گردن گرفتم و منّت کشیدم و رو بوسی و...خلاصه سنگ تموم گذاشتم.همه شاخ درآورده بودند.گفتند نکنه میخوام توی انتخابات رئیس جمهوری شرکت کنم؟نه مهمتر از اون!خودم رو آماده کردم.

با اینکه دیشب نخوابیدم ولی حالا اصلا خسته نیستم.حتی خیلی سر حال و شنگولم.برای همین کسی تعجب نکرده دارم میرم کوه!"با دوستهام میرم!نگران نباشید!"عین بچه ننه ها!رسیدم کوه! اول رفتم چشمه (؟) چشمم به قله است.باید تا اونجا برم.خیلی نزدیک به نظر میرسه واضطراب از همینجا شروع شده.پاهام خیلی سنگین شده.به زور از زمین کنده میشه.مثل گیر افتادن خر توی گل--نزدیک به جون شما--  ــ:"تازه کاری؟"ــ:"آره" فکر نمیکردم بتونم برسم تا اینجا.فراموش کردم برای چی اومدم.ولی حالا که نشسته ام ،با اینکه ماهیچه ی پام گرفته ودرد میکنه ولی همه ی وجودم یخ کرده!یک گفتگوی خیالی با تو ساختم.البته این بار شاید گفتگو بین خودم و خودم خیلی قوی باشه.اونقدر که سایر جنبه های شخصیتم(یا سایر شخصیتهام)که همیشه خودی نشون می دادند وابراز وجود میکردند اونقدر کوچک بشند.صم بکم انگار نیستند،گم شده اند.در عوض این دو تا جنبه اونقدر بزرگ بشند که بعضی وقتها تو رو هم محو کنند!هی رشد میکنند.قول میدم وقتی رسیدیم قله تو کاملا محو شده ای و اونجاست که یکی از اینها،اون یکی رو میکشه و تصمیم گرفته میشه.حالا چه انجام دادنش باشه یا نه!و اونجاست که با یک احساس فوق العاده فکر میکنیم به خودشناسی رسیدیم وشخصیتمون رو پیدا کرده ایم چون این شخصیت که پیروز شده اونقدر بزرگه که بقیه رو محو کرده وما یک شخصیت در خودمون می بینیم وشک از بین رفته ،ما فکر میکنیم خودمون رو تازه شناخته ایم.واگه عمل رو انجام ندیم و برگردیم فکر میکنیم چقدر احمق بودیم و خودمون رو نشناخته بودیم و حالا میریم دنیا رو تکون میدیم.مطمئنم همه مون یک بار این وضعیت رو کرده ایم حداقل.ولی من مصمم ام که کار رو یکسره کنم.همیشه شعارم این بوده!گفتم: این شعار تو بوده نه عملت!گفتم:آره وگرنه نمیگذاشتم تو اینطوری با من بازی کنی!گفتم:نه این بار دیگه شعار نیست!یعنی هیچ وقت شعار نبوده!اون بار هم منطقا به نتیجه رسیدم که نبایست پا پیش بگذارم!گفتم مشکل شما همینه!وقتی که باید از عقل استفاده کنی استفاده نمیکنی،حالا هم که فکر میکنی داری طبق عقلت عمل میکنی داری حماقت میکنی! زدم توی دهنت .از لبت خون اومد.زن سالارانه!کیف کردم!گفتم خفه شو!..برو گم شو!دلم نمی خواد ریختت رو ببینم!اصلا هیچوقت دلم نمی خواسته ریختت رو ببینم.گفتم ترسیدی! این همه دست و پازدن،یعنی ترسیدی!گفتم آره!کیه که بخواد خودش رو بکشه ولی نترسه؟گفتم چرا میترسی؟تو که داری از شرّ همه ی این آدمهای وحشتناک خلاص میشی!گفتم آره من اصلا برای چی باید بترسم!گفتی شاید از اینکه داری برای همیشه گرفتار یک آدم وحشتناک بی شعور میشی!گفتم منظورت منم .نه!تو بی شعوری که مثه کرم رخنه می کنی تو وجودم و باعث همه ی بدبختیهام شدی !منو گندوندی!که نگذاشتی هیچ حرکت درست و حسابی انجام بدهم .همیشه شک و دودلی انداختی تو دلم،تا هیچ کاری رو انجام ندم.واسه همین تو این وضعیت گُندم! بلند شدم گفتم نباید معطل کنم!خیلی سردم شده بود. گفتم حالا که داری میری دیگه چه اهمیتی داره!."مرگ بزدلانه ی یک ترسو!".یک نفس راحت کشیدم.حس کردم کلی از مشکلاتم حل شده.حس کردم چقدر دارم راحت میشم و شاد وآره اینکه به همین راحتی فهمیدم زندگی چقدر قشنگه واقعاً شوکه ام کرد.برگشتم.توی برگشتن به خودم گفتم که چقدر احمق بودم وقتی می اومدم بالا و وقتی به حرفهای اون گوش میدادم.خیلی محکم راه می رفتم.آخه کوهِ اراده و یقین رو فتح کرده بودم.نه با عقل که مظهر شکّه،که با دل!عاشقتم !عاشق تو،!تو چقدر قشنگی!قشنگتر از همیشه!

"هوا چقدر خوب بود!"خب همه ماتشون برده بود که من چقدر عوض شده ام!

 

+ نوشته شده توسط نیلوفر شید مهر در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:8 |
دعا کنید  :

همینجوری برای خوب شدن روحیه یک دوست مهربان دعا کنید !

یک بار بدون اینکه کسی را بشناسید دعا کنید !

از خدا بخواهید که آرامش پیدا کند !

از خدا بخواهید که این بنده خوبش را قرین رحمت قرار دهد .

دوستان یک لحظه همین الان چشمانتان را ببندید و دعا کنید !

از همه شما ممنون هستم !

التماس دعا !

 

+ نوشته شده توسط نیلوفر شید مهر در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 22:56 |

این شعر رو برای دوستی اینجا می گذارم که میدانم که عاشق آن است . و اصلا من با نگاه و دریچه دید او با این شعر فوق العاده آشنا شدم . میخوام این دوست بدونه که چقدر براش ارزش قائلم و چقدر برام محترمه . دوستی که در عین حال که پزشکی حاذق و کاردان است . شاعر و نویسنده ای با دل بزرگ و اندیشه ای زلال است . میخوام بهش بگم همه چیز اندوه نیست و میشود زیباترین چیزها را دید . مثل همین شعر که خود او به من نشان داد .

 دکتر جان دوست داریم . هم در دنیای مجازی و هم در دنیای واقعی که من به تو خیلی بدهکارم !

 

Is this the real life, is this just fantasy

 

Caught in a landslide, no escape from reality

Open your eyes , look up to the skies and see

I'm just a poor boy, I need no sympathy

Because I'm easy come, easy go, little high, little low

Anyway the wind blows, doesn't really matter to me

...to me

Mama, just killed a man, put a gun against his head

Pulled my trigger, now he's dead

Mama, life had just begun

But now I've gone and thrown it all away

Mama oooh... Didn't mean to make you cry

If I'm not back again this time tomorrow

Carry on, carry on, as if nothing really matters

Too late, my time has come, sends shivers down my spine

Body's aching all the time

Goodbye everybody, I've got to go

Gotta leave you all behind and face the truth

Mama oooh (any way the wind blows)


I don't want to die, I sometimes wish I'd never been born at all

 

I see a little silhouetto of a man

Scaramouche, scaramouche, will you do the Fandango

Thunderbolt and lightning, very very frightening me

Galileo (Galileo)

Galileo (Galileo)

Galileo figaro (Magnifico

But I'm just a poor boy and nobody loves me

He's just a poor boy from a poor family

Spare him his life from this monstrosity

Easy come easy go, will you let me go

Bismillah! No, we will not let you go, let him go

Bismillah! We will not let you go, let him go

Bismillah! We will not let you go, let me go

Will not let you go, let me go

Will not let you go let me go

No, no, no, no, no, no, no

Mama mia, mama mia, mama mia let me go

Beelzebub has a devil put aside for me, for me, for me

So you think you can stone me and spit in my eye

So you think you can love me and leave me to die

Oh baby, can't do this to me baby

Just gotta get out, just gotta get right out of here

Nothing really matters, anyone can see

Nothing really matters, nothing really matters to me

Any way the wind blows....

 

 

+ نوشته شده توسط نیلوفر شید مهر در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 و ساعت 10:38 |
امروز برگشتم .

سفر خوبی بود . جای همه شما خالی .

به زودی دوباره خواهم نوشت . از یک اتفاق تازه . دنیای تازه ای را کشف کرده ام . در باره آن بسیار حرف خواهم زد .

 

موفق باشید .

+ نوشته شده توسط نیلوفر شید مهر در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 و ساعت 20:56 |

وقتی بابام دو تا جوجه ای که خودمون بزرگ کرده بودیم سر بُرید، داداشم کلی گریه کرد و دو روز با بابام قهر کرد.نمیدونم حسّ اینکه یک جنایتِ جان یه موجود دیگر رو گرفتن،همونی که گیاهخوارا می گند!

موقعی که حسّ رمانتیک داشتم و همه اش شعر" به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست " رو می خوندم همین نظر رو داشتم.یعنی به خودم می گفتم همه ی هستی رو دوست دارم همه ی آدمها رو دوست دارم حالا هر جور باشند.تمام جانداران رو دوست دارم حتی سوسک رو هم نمی کُشم!و مراقب بودم پام رو روی مورچه ها نگذارم!(البته عجیبه توی فرهنگ ما کشتن مورچه کار خیلی بدیه ولی مثلا کشتن عنکبوت خیلی هم خوبه!؟)وحتی به صورت مسخره ای خوردن سبزی رو هم ناراحت کننده می دونستم(شاید برای همین، دوره ی رمانتیک زندگی ما خیلی زود تموم میشه!)ولی وقتی در حالت عادی و معمول یا منطقی قرار داشتم به خودم می گفتم من مجبورم اونها رو بکشم تا خودم زنده بمونم .این قانون طبیعته!کشتن گوسفند یا درآوردن پیازچه از ریشه خیلی عادیه ،همه چیز برای ما ست! شاید هم چون جان ما مهمتر از بقیه است.توی این وقتهاست که فکر میکنم خیلی راحت و به حق میتونم زنی که فعلا تو درگیرش هستی رو بکشم،چون حس میکنم بدون تو زنده نمی مونم!

  امشب نمی خوام زیاد بدبین باشم.فرض میکنم که من تو رو دوست دارم (که دارم پس فرض نیست!)،تو هم من رو و هردومون مطمئنیم(فرض می کنم).حتی بهتره بگم نامزد کردیم.انگشت کوچیکه ی دست چپ من با انگشت کوچیکه ی دست راست تو طنابی شده اند و کودکانه تکان می خورند.تعبیر بدی نیست ازرابطه ی متزلزل ما(فرض میکنم).من و تو دنبال حرفی هستیم که بزنیم که اگه نزنیم یعنی ساکت بمونیم احساس فشار می کنیم و این خیلی بدتر از ترس از تنهاییه!{یک اختلال شخصیتی هست به اسم بوردرلاین یا حد وسط،تی ی کتاب روانپزشکی خواندم،یکی دو سال پیش،وتنها چیزی که برام جالب بود و یادم موند این بود که این افراد نمی تونند تنهایی رو تحمل کنند.یعنی کسی که تنهایی رو می تونه تحمل کنه آدم سالمیه!البته طول زمان مطلب بسیار مهمی است که هیچ توضیحی در موردش نداشت! تو هم میشه گفت یک کم اختلال هیستریونیک یا نمایشی داری!روابط بین فردی وسیع ولی سطحی ارتباطات دراماتیک توام با تعهد ولی با حالت خودمحوری با دیگران ایجاد می کنند.در حالی که به طور سطحی گرم و جذاب و حتی از نظر جنسی اغوا کننده هستند این افراد معمولا توسط دیگران در گروه افراد خشک و سطحی و بی فکر،خودخواه و...خوب که نگاه میکنم می بینم هر کدوم از ما توی یکی از این دسته ها قرار می گیریم و از ناهی هم قرار نگرفتیم چون این تقسیم بندی ،جزئی ونارساست و تنها قسمتی از ویژگیهای یک فرد را آن هم مبهم ارائه میکند!}برای شکستن این سکوت کوتاه یا مکث،تو می گویی"خب حالا وقتشه اون حرفی رو که می خواستی بزنی بهم بگی!گفتم:کدوم حرف؟با جدیت مردانه احمقانه ات گفتی :خودت گفتی خیلی حرف دارم باهات !با زرنگی و البته ناز دخترانه ام گفتم:خب خیلی رو نمیشه یک جا گفت!بازرنگی جواب دادی:خب از یک جا شروع کن! گفتم:از کجا؟

ــ:از خودت!

ــ:این خیلی همه اش در مورد تو بود!

باز هم قیافه مردانه به خودت گرفتی و گفتی ــ: خب نظرت در مورد من چیه؟

 زرنگ در طفره رفتن!ــ:من بیشتر دوست دارم نظر تورو در مورد خودم بدونم!

با کمی مکث :خب به نظر من(این واژه ی نظر که من به کار بردم با اونی که تو به کار بردی خیلی فرق داشت.از من از نگاه می اومد که مبدا عشق بود.از تو از دیدگاه و عقل بود که من رو ناراحت می کرد و اون هم توی اون وقت!)تو یه آدم باهوش و ساده دلی که خیلی حرف میزنی!("ساده دل" یک واژه ی چند پهلو!با اینکه دل توشِ ولی بیشتر معنی ساده لوح رو میده. چون تو این کلمه رو به کاربردی،بیشتر این معنی رو میده... فرضا ساده،بی غلّ و غش وپاک.کمی به فکر میرم و از همین ابهام و شک اذیت میشم)خب نظر تو چیه؟

  چقدر راحت و ابلهانه یک انسان رو در اولین ارتباطهای نزدیک در دو صفت و یک جمله تعریف کرد!؟

ــ:نظر من هم همینه!(طنز تلخی بود،نه!؟)

ــ:نه !منظورم نظر تو در مورد خودمه!

با به کار بردن "منظور"حرف فبلی من رو تایید کرد)

ــ:خب از دید منطقیها یک انسان را از جنبه ها و زوایای مختلف میشه نگاه کرد!ولی من هم سعی نظرم رو کوتاه بگم!{مکث}

ــ:خب؟بگو دیگه! خودتو لوس نکن!

ــ:همین! گفتم!

ــ:توکه چیزی نگفتی ؟!

ــ:خب بعضی وقتها سکوت هم اگه به  جا باشه یک جمله که بعضا چندین جمله یا خیلی بیشتر به حساب میادو تو اون بیشتره به حساب میای

رمانتیک بود ولی تو سکوت کردی که زیاد به جا نبود .که پر از سوال و ابهام منطقی بود که توی اون وقت،توی ذوق میزد که بدتر از ترسِ از تنهایی بود.

خوب بهتره تمومش کنم ..راستی چرا به این سوال من جواب ندادی : چطور تونستی در حالی که عاشق من بودی عاشق کسی دیگه ای هم باشی و با زرنگی بهم نگی و یا شاید بر عکسش درست باشه اول عاشق اون بودی و بعد فکر کردی عاشق من شدی ...و یا ...مهم نیست عزیزم ...بیا به این فکر کنیم چه جوری میشه این مثلث عشقی رو به یک خط تبدیل کرد که دو سر بیشتر نداشته باشه ..یه سرش که توئی ..سر بعدیش خیلی مهم نیست که کی باشه !!!

گاهی فکر میکنم زن بودن اون هم از نوع عاشقش بدیختی بزرگیه ..

خاک بر سر من !!!

 

+ نوشته شده توسط نیلوفر شید مهر در یکشنبه ششم اسفند 1385 و ساعت 21:43 |

18 تیر 78 که دانشجوها به خاطرِ بسته شدن روزنامه ی سلام تحصّن کردند وآن اتفقات افتاد.فکرش رو نمی کردم دانشجو بشم سال 79 و دقیقاً در همون ابتدا دهها روزنامه و نشریه رو ظرف یک ماه ببندند و کسی کاری نکنه !حتّی خاتمی  هم حرفی نزد و مثل همیشه یه سفر مصلحتی  جور کرد و غیبش زد!؟ بعد 18 تیر 79و80و81 به خاطر احتمال شورش و بی نظمی شهر پر از بسیجی میشد و نیروهای انتظامی و مخصوصاً یگان ویژه اون دو سه روز در حالت آماده باش قرار داشت که اصلاً هم اتّفاقی نیافتاد.البته اگه اتّفاق رو اونجوری که دکتر اهورا توصیف میکرد ندونیم! ولی خرداد82 یه اتّفاق جالب افتاد یک ماه قبل از18 تیر سیستم شوکه شد،هنوز آماده نشده بودند،نفهمیدند چطوری شروع شد.شورشی که حجّاریان جنبش لمپنیسم خوندش کلّی از شهرها رو گرفت (شاید عذاب وجدان کسانی بود که تیر78 کمکی به دانشجوها نکرده بودند،پشیمونیشون؟)کلّی خسارت به بار آورد.به بسیجی ها دستور تیر داده بودند.البته اینجوری  چو شده بود.شاید واسه اینکه ما بترسیم.من که از همون اوّل ترسیده بودم ولی واسه افه مونده بودم.با اینکه کاری هم  نمی کردم فقط می دویدم،میرفتم و برمی گشتم،مثه یه کنجکاوی و ترس بچه گانه بعضی وقتها هم بی دلیل می خندیدم چون وضعیت خیلی متفاوت بود ونابهنجار  و آدم برای اینکه ترسش معلوم نشه باید یه کاری بکنه که بهترینش خنده است (بماند که اغلب ما خشمگین میشیم!) از طرفی دلم نمی خواست جوّ بگیردم و کارهای احمقانه ای بکنم که قبولش نداشتم.می گفتند توی شاهین شهر یه بسیجی رو ارّه کردند و بعد آتیشش زدند .توی اون شلوغی هیجانی از شور و ترس ایجاد کرد،شایع شده بود که چندین نفر کشته شده اند یا بسیج دستگیرشون کرده.کسی پلیس رو نمی دید همه جا لباس شخصیه دیده می شدند ،فرقشون این بود که اسلحه داشتند و روشون رو با چفیه پوشونده بودند در حالی که ما با چیزهای دیگه ای(حتماً متفاوت با چفیه)پوشونده بودیم .شکستن شیشه های مغازه ها یکی از بهترین عشقهای بچه ها بود و آتیش زدن یه اتوبوس ولوو توی خیابون امام خمینی هم آخرِ حال ما.روی دیوارها فحش نوشتن به رژیم(وبه هر کی که دوست داشتند،بهتر بود بگم به هر کی که بدشون می اومد!)  هم حالِ خودش رو داشت .به فحشهایی که می نوشتند فکر میکردم که یه دختر چادری یه اسپری  رنگ سیاه داد دستم تا من هم شعار بنویسم.گفت روی دیوارا بنویس خانم ! ماتم برده بود ،اوّلین چیزی رو که به یادم اومد نه روی دیوار که روی یه پراید سفید نوشتم،  " کامران "

 

***

 

شده ام کرم کتاب ،نمیدونم شاید دارم از یه چیز فرار میکنم.شاید از خودم .دارم فقط دور و برم رو نگاه میکنم وسعی میکنم به جاهای تازه تر برم تا باز نظرم به دورو بر جلب بشه تا به خودم نگاه نکنم،که نبینم خودم را! ولی همین بینش به دور و برم من رو مجبور به خودشناسی میکنه.نمی دونم چقدر خودم رو می شناسم ولی در هر صورت من از همین شناختی هم که دارم فرار می کنم تا فراموششون کنم.مثه یه جزامی که از آینه متنفره،چون از خودش بدش میاد.من هم !

شده ام کرم کتاب و البته خوندن وبلاگ مردم! آخه  اکثر وبلاگ نویسها فقط وبلاگ خودشونو میخونند و وبلاگ دیگران رو اگه هم بخونند فقط چند خط اوله اونم برای اینکه وقتی پیام میدارن ضایع نشن !!! خوب که نگاه میکنم می بینم از اون قدیم هم هر کس که کرم کتاب میشد و همه اش پی این قضیه بود و پی جوی آرمانی به خصوص در ایران که دستگاه بسیار فاسد و مساله دار بوده و همینها هم بهتر از بقیه درکش می کرده اند،تقریبا همه شون ثناگو ومدّاح همون بانیان و  سردمداران ظالم می شدند تا درهمی به صله بگیرند وامرار معاش کنند که حتی از گدایی هم پست تره!یا اینکه ایستاده اند به جای ثنا،ساز مخالف زدند ،چون قدرتشان کمتر بوده احتمالاً کشته شده اند و عمر و شخصیتشان را در این راه گذاشته اند و قهرمان شده اند و به تاریخ پیوسته اند ولی باز هم از کسب بینش و دانش و ایجاد تحوّل دور مانده اند ،یا پیروز شده اند و تقریباًهمه شان به فساد قبلی دچار شده اند،چون طی کسب قدرت و بعد در زمان قدرت فرصت درست دیدن و فرصت حلّاجی بینشمندانه ای کردن را نیافته اند،وسیاسی شده اند و متعصّب و باز نشد آنچه می بایست بشود.اندک کسانی بودند که ماندند و تاثیر گذاشتند وآلوده نشدند و کج نرفتند و تحوّل ایجاد کردند درست.

من شده ام کرم کتاب و احساس میکنم و می اندیشم که من هم روزی به هر دلیل از دلایلی که هی به من گوشزد میکنند و من بی ارزش می خوانمشان دچار همین معضل بشوم.که با تو به این قضیه اعتراف کردم که شکست خورده ام به همان دلایلی که گوشزد کردند که تو مثل آدم ،ماری وسوسه انگیز شدی و با اینکه من  حوا گندم را نخوردم ولی داغش به دلم ماند حتی با اینکه هبوط هم صورت نگرفت ولی سقوط اتفاق افتاد!

  شده ام کرم کتاب!هرچه بیشتر می خوانم از تقدّس کتاب کاسته می شود.من احساس میکنم که اینها تخلیه شده اند،که چیزی بوده اند اکثراً در ذهن و درون کسی و تخلیه شده اند تا دردشان به قولی برون ریزی شود.می بینم اغلب تخلیه می شوند و کاغذ مثل خلا می شود وما دیوانگانی که بی توجّه به این قضیه،که این کتاب چرک فردی است که از دُمل ذهنش به بیرن ریخته مثل کرمی به نشخوار این تخلیه شده ها میپردازیم بی انکه بدانیم اینها نه برای خواندن ما،که برای تخلیه و رها شدن آفریننده ی اثر نوشته شده که اینها باعث می شود ما از چیزی پُر بشویم که پس از آن احساس کنیم باید تخلیه شان کنیم خیلی زود . احساس می کنیم(وتاکید می کنم ،احساس میکنیم حتی اگر به خیال خودمان بیاندیشیم)که مانند آنها شده ایم ورشد کرده یم،چون مانند آنها شده ایم و تخلیه می کنیم...

شده ام کرم کتاب! می خواهم تمام کتابهای عالم رو جستجو کنم مثه گوگل ببینم کجاهای عالم اسم تو اومده،حرف تو اومده،تو اومدی،چشم تو اومده!..

شده ام کرم کتاب! و بدبختانه یا خوشبختانه معتاد شده ام به این کرم بودن و به تو فکر کردن و خسته شده ام از این به تو فکر کردن از این رمانتیک بازی مدرسه ای! از این خیالات که تنها سودشان همان فرار از خویشتن ِاز خودم ،از نواقصم از معایبم.غمگین ام امشب و اونقدر دلتنگم که دلتنگی ام از خودم فراتر رفته اطرافم رو فراگرفته که مجبورم کرده به خودم نگاه کنم واین نقض غرضه، ومن خسته شده ام از این دلتنگی!

 

+ نوشته شده توسط نیلوفر شید مهر در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت 20:58 |

چاهِ تاریک!هر دو، چه چاه، چه تاریک به نبودِ چیزدیگری اشاره میکنند.اوّلی به نبود زمین و دومی نبودِ نور!

پس اونها در اصل نبودِ یک بود دیگراند،نیستند،یعنی در اصل عدم اند، خلا اند نیستند،،،

ولی پس چرا هستند.یعنی اگه فرض کنیم که عدمی یا نیستی هست پس دیگه اون "نیست"نیست! پس اصلاً عدمی نیست،نیستی نیست،وجود نداره!(به ظاهر احمقاته یا ساده لوحانه است ولی واقعاً مهمّه!) پس تمام هستی از هست تشکیل شده،از وجوده وجایی برای عدم یا نیستی وجود نداره.به همین سادگی.پس نباید ترسی داشته باشید،چون عدمی در کار نیست!وجود نداره! خنده داره وشادی آور وشگفت انگیز ولی آدم شوکه هم میشه!و اگه این رو کامران می دونست،می تونست خیلی راحت بفهمه به خاطر نیاز من به ویژگیهایی که اون داره   یک خلا (:)در وجود من ایجاد شده. یک نیستی را در وجود خودم احساس میکنم،مثه یه چاه پس اگه به وجود آمده،اگه نیست،پس چیه؟آره این یکی از اون بچه های ماست،که هنوز هم زنده است که هنوز هم هست.این موجود همونطور به وجود اومده که من،که تو،که همه ی هستی به همین راحتی، از یه نیاز از یه عشق!پس من با اینکه  احساس تهی شدن و فنا میکنم مثه خالی شدن ولی در اصل دارم پراز چیزی میشم که تویی ،که از توئه واین همون ِ که اگه کامل بشه هم میشه فنا هم میشه بقا که عرفا میگند!(؟) که انا الحق حلّاج از همین ماجراست!واین قانون رو به خاطر بیاریم که هیچ مادّه ای از بین نمیره فقط از یک حالت و ترکیب به حالت و صورت دیگری تبدیل میشه!! البته استثنا انیشتین برای اون موقعی که ما از این هستهای رده پایین به یک هست فراتر بریم،ولی نیست که نمیشیم!(واقعاً من خوب بلدم در مورد چیزی که سر در نمیارم سخنرانی کنم ! کم کم دارم به این فکر میکنم که آیا میتونم سیاستمدار هم باشم!) حتی اگه فراموش کنیم که من به تو نگاه کردم که تو به من نگاه کردی ومن تورو دوست داشتم و...امّا اینها وجود دارند و همیشه وجود خواهند داشت و نمیشه آنها رو انکار کرد(؟!:)همینطور که من نمی تونم اون کامران رو که خیلی دوست داشتم منکر بشم و بگم اون الان  تبدیل به یه مرد چی چی شده و اونی نیست که من دوستش  داشتم.نه! اون بود اون هست شاید فقط تغییر شکل داده ،شعر شده،کلمه شده،خاطره شده یا یه غم سنگین و سرد که وزنش رو بیشتر هم احساس می کنم! پس بیشتر هست و هستی هی زیاد میشه ونه کم ،موجودات هی خلق میشندو...و این قصّه چندین روز و هر روز چندین ساعت ادامه داشت و اونقدر پیچیده و طولانی شد که اگه قصد نوشتنش را داشتم یک کتاب مفصّل(البته چرند:) و منفصل به وجود می امد(طنز قضیه اینه که یعنی به وجود نیامده ،یعنی نیست پس قصّه چی شد و این نتیجه ی مبهم این سوال را براتون پیش آورده.پس خودتون جوابش رو بدید چون من خیلی کار دارم باید برم!)

یادآوری کنم در ریاضی یکی از مهمترین ارقام صفرِ(برای من که خیلی مهم چون تنها رقمی بود که معلممون یادم داد!)که یعنی نیست،یعنی یک چیزی نیست! چقدر احمقانه است(شاید چون اگه بگیم یک سیب هست خب فقط یک سیب هست نه مثلاً یک پرتغال،ولی وقتی از یک نیست حرف میزنیم کنار صفر می تونیم هر چیزی رو بذاریم فقط باید اون چیز وجود داشته باشه:)  واین بزرگترین ضعف ریاضیه(بماند که تمام علوم سعی در تعریف چیزهای فی ذاته مبهم وتعریف نشدنی دارند!) وبزرگترین قوّتش فهمیدن این قضیه است که نفهمیده بی نهایت چقدره یا چیه و همین بزرگترین نقطه ی ضعفش هم هست.ناقض ِتمام تعاریفش.برای درک این قضیه این رو یادآوری میکنم که چون صفر رو مبدا می دانند همه چیز رو نسبت به آن به حساب می آورند یا مثلاً میگند خط تشکیل شده از بی نهایت نقطه که نقطه یعنی همان صفر.پس خط یعنی بینهایت صفر و این احمقانه ترین و مبهم ترین تعاریفِ که همه ی ریاضی از همینها و همه ی هستی به زبان ریاضی،همین قدر احمقانه است!(آخیش! تِر زدم به ریاضی ،این هم تلافی دوازده سال خراب کاری تو ریاضی.بیچاره معلممون اگه اینو بخونه!)ولی میشه گفت اگه انسان صفر باشه خدا هر چه باشه نسبت به اون بی نهایت یا برعکس!(ولی انسان خودش بی نهایتِ چرا؟!...چون مخرجش صفره!!)

وای خدای من چرا هیچکس نمی آد این وبلاگ رو بخونم . یعنی اینقدر من چرند نوشتم ؟

 

 

+ نوشته شده توسط نیلوفر شید مهر در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 و ساعت 21:44 |

دهاتی عزیزم ..تصمیم خودمو گرفتم . تو از من خواستی جوری بنویسم که هستم و دلم میخواد و اصلا هم به فعل و فاعل و ادبیات نوشته ام دقت نکنم . چون تو به این نتیجه رسیدی که من یه زن فیلسوف هستم تا یه زن ادیب . خیله خوب باشه ، تصمیم گرفتم امتحان کنم ، اولین نوشته ام رو هم برای تو می نویسم ..یعنی در باره تو و خودم می نویسم . اگه بد شد و خوشت نیومد و یا یک عده ای آمدن و گفتن که جمع کنم این مزخرفات رو ..مسول از دست رفتن اعتماد به نفس من توهستی . باشه ؟ خوب حالا شروع می کنیم ...فقط تو رو خدا تا آخرش بخونید بعد نتیجه بگیرید ..خواهش میکنم..من میخوام یه حرف مهم حکیمانه بزنم ..به جون مادرم راست میگم ! ( این جمله آخر منظورم خوانندئگان عزیز وبلاگم بود ) :

می دونی من هنوز ذهنم با اون قضیه ی زبان درگیره،آخه من می خواستم داستان رو به صورت دیالوگ بنویسم،دیالوگی که دوست داشتم با تو اتفاق بیافته و نیافتاد.ولی چیز زیادی نتونستم بنویسم.من قبلا زیاد دیالوگ نوشتم.ولی این بار یه مشکلی هست،من نمی خوام یه شعر بنویسم که خیلی از واقعیت دور بشم .دلم می خواست یه دیالوگ فرضی بنویسم که دوست داشتم بین من وتو اتفاق می افتاد .ولی بدبختانه من هم زبانم ضعیف شده و دهاتی بدتر.

 پس اگه فرض کنیم من ودهاتی با هم قرار گذاشته ایم یه گپ بزنیم،فرضاً توی یک پارک در مورد عشق !!!،ولی نه مطمئناً در مورد اون یعنی دچار یه شکّیم هنوز،واین به قضیه پیچش میده،حالا نگاه کنید ما می تونیم با هم حرف بزنیم یا نه.

{من منتظرم تاتو بیایی.هی ساعتم رو نگاه می کنم و دور و برم رو.هنوز نیم ساعت به قرارمون مونده پس من وقت دارم راه برم توی پارک یا روزنامه بخونم فرضاً.ولی نمی تونم.تا اینکه تو با پنج دقیقه تاخیر میایی.}

من:سلام!

تو:سلام!

من:خوبی؟

تو:ممنون،تو چطوری؟

من:ممنون

تو:چه خبر؟

من:سلامتی شما

تو:خیلی ممنون

{خب حالا یک کم مکث می کنیم، چون نمی دونیم چی بگیم فقط به هم لبخند می زنیم تا زبانمون باز بشه}

من شروع می کنم:چه کارها می کنی؟

تو:ای کار میکنم

من:همین؟

گفتگومون داشت عمیق می شد که تو گفتی:آره

فقط همین.بدترین کلمه ای که میشه باهاش دهن آدم رو گل گرفت!

تو:چرا ساکتی؟

خوشحال میشم چون سکوت وقتی مورد توجه قرار بگیره عمیق میشه و باعث میشه فکر کنیم آبستن حرفهای زیادیه که امید داریم دارای معانیه عمیق و بسیار مهمّی باشه .ولی هنوز بسترِاون معانی آماده نشده ولی من هنوز ناامید نشده ام.

من:خب نمی دونم از کجا شروع کنم؟!

تو:خب از اونجا که می خواهی که چه کارا بکنی؟!

من خیلی خوشحال میشم چون فکر میکنم داخل این جمله پر از آزادی و تخیل وآرمانِ،واین میتونه عمیق و ژرف باشه!

من:خیلی کارا!(حرفم عالی بود!)

تو:اووه این که خیلی زیاده!

من:خب چطوری کمش کنم!!؟

واقعاً عمیق شده ها، ولی ما که از این حرفها نزدیم و نتونستیم بزنیم!

تو:با منطق!

اَه اَه حرفی که من بدم میاد توی این زمان زده بشه!!

من:ولی من عقل ندارم!!(محشربود نه!؟)

تو:همین مشکلته!

می خندیم و حالا دیگه راه دیالوگ رو یاد گرفتیم.خوشبختانه ساده تر از آن چیزی بود که فکر می کردیم!

من:من دیوونه ام!

تو:همین مشکلته!

شاعرنه ترین حرفها رو زدیم به خدا!

من:خب مشکلم یه جوری حل میشه!

تو:چه جوری؟!

ذهن و دل غور میکنه و بهتر از این نمیشه که ذهنی رو اینجوری کنجکاو و درگیر کنی به اصل موضوع به وسیله ی ابهام وایهام!

من:نه با منطق{یه مکث کوچولو}بلکه با دیوونگی کردن!!!

اوج گفتگوئه ... شکّ قضیه که حالمون رو میگیره برای بعد.

***

  میدونی دهاتی ،جدیداً یه چیزی رو فهمیدم،کشف کردم ،نتیجه گرفتم،مثه مکیدن دوباره ی یه لیمو وتازه فهمیدن اینکه لیمو نبوده،اسفنج پُر از آب گندیده بوده،آره.ببین اینجوری بهش نگاه کن!نمی دونم بفهمی یا نه،یه جوونی رو فکر کن که به خاطر علاقه ی زیادی که به خدا و دین داره و خیلی مومنه،مثه یه گوسفنده(حیوونی که ما دیگه یادمون نمیاد پشم داره!فقط میدونیم گوشتش قرمزه و دنبه اش مضرّ!)و چوپانش یک کسیه (حالا بگیر بیسواد یا باسواد،زیاد توفیری نمی کنه!اصلاً چوپان سواد می خواد چیکار یا مثلاًلیسانس و خیلی جالبه ،اغلبِ پیغمبرها چوپان بودند یا شاید اغلب چوپانها پیغمبرند یه جوری)وحسّ کن توی یه دشتی که توی اون یه گلّه گوسفند(البته پشمدار نه گوشت لخم!)با چند تا برّه ی کوچیک سفید دارند توی علفها ی سبزوآبدار می چرند ،چوپان داره نی میزنه و...این پسره مثه یه گوسفنده که با خیال راحت داره علف میخوره.به خودش میگه"چوپون دارم نمیذارم!"ولی وقتی گرگِ میاد چوپان که بیشتر پیغامبره ،خبرِ اومدن گرگ رو به ده میرسونه و تا اهالی ده بیایند،گرگِ برّه ها و کلّی از گوسفندها رو میخوره،حتی اگه نخوره باز گوسفنده عصیان میکنه و این احتمال یه انقلاب مثه انقلاب بردگان را به وجود میاره،بعد این انقلاب نیست چون موفق نمیشه بلکه یه شورشِ سرکوب شده ی حیوانیه(شاید هم شورشِ لمپنیسم حاصل نگرش توطئه ی تاریخیِ گوسفندان ِ)که به خاطرِ ناتوانیِ در فرار از گلّه ،گوسفندِ ما دچار عقده ی حقارت میشه و ناگهان احساس میکنه نسبت به گرگ ِ احساس خوبی پیدا میکنه واحساس میکنه برای اینکه از اون عقده ی حقارت و عدم امنیت خلاص بشه باید به خودِ گرگِ پناه ببره و در آغوش اون آروم بگیره که حتی اگه اونو بخوره یا میگند عجب گوسفندِ شیردلی یا عجب گرگ ناتوئی !بعد هی گوسفنده به گرگِ و قدرتش فکر میکنه وکم کم احساس میکنه به گرگِ علاقه ی شدیدی احساس میکنه که فراتر از نیاز به امنیتِ (مثه ایرانیها به..) بعد شروع میکنه منتظر گرگِ گشتن تا اینکه گرگِ رو پیدا میکنه یا خود گرگِ پیداش میشه! گوسفند قصّه ی ما با عشق میره طرفش و گرگِ با هیجان متقابل اونو در آغوش میگیره می خوابونه و... ولی گوسفندِ ما اینها رو فقط توی ذهنش ساخته برای همین به خاطرِ نبودِ معشوقش دست به کارهای غیر اخلاقی میزنه مثلاً تعرّض به سایر گوسفندها یا بَبَعیها یا...و بعد دوباره عذاب وجدان میگیره و باز همون عقده ی حقارت با شدّتِ بیشتر شروع میشه و... و حالا فکر کن من باید چیکار کنم از دستِ تو!؟

***

  من یه تعبیری از عشق و عاشق و معشوق کردم،حدوداً یکی دو سالِ قبل!

به نظرِ من عشق یه رابطه است بین عاشق و معشوق،که قبل از این رابطه عاشق عاشق نبوده ولی معشوق معشوق بوده.عاشق قبل از عشق یک فرد عادی بوده ولی معشوق نه.آن دارای یکسری ویژگی بوده و تونسته با اعمالی این رو به فرد عادی بفهماند که اون فرد عادی این ویژگیها رو نداره ولی معشوق اونها رو داره، تا این جا میشه جلب توجّه.ولی بعد به طرفش می قبولونه که فقط اون این ویژگیها رو داره و او به این ویژگیها نیاز داره،این میشه علاقه.بعد القا میکنه که نه فقط او این ویژگیها رو داره واو به اینها نیاز داره بلکه او فقط به این ویژگیها نیاز داره نه به چیز دیگه واین نزدیک میشه به عشق وبعد از آن او(فرد عادی که دیگه حالت عادی نداره!)به یقین میرسه که هیچ ویژگی ای نداره ،اصلاً خاص نیست،عامّ ِو مثه یه نقطه ی سیاه تو یه صفحه ی سیاه گُمه ونیازمندِ اون نوره و وجودش رو نفی میکنه واین خودِ عشقه،و اعمال معشوق طی این مراحل میشه دلبری . خب با این حساب معشوق همه کاره است و عاشق در اصل مفعول.مساله اینه که معشوق یک ویژگیهایی منحصر به فرد داره که عاشق و سایرین ندارند ولی فرقِ عاشق با سایرین،  نیازِ بسیار زیادِ عاشق به این ویژگیهاست(که در عشق به تمام اجزائ معشوق بسط پیدا میکنه)که عاشق قبل از ارتباط با معشوق این نیاز رو نداشته یا حسّ نکرده!

  حالا نگاه دوم(و معمول)رو بررسی میکنم .اینکه عاشق ،فاعله! عاشق یه فردیه که عادی نیست،یعنی دارای نیازهایی است که فی ذاته در او وجود داره و او در پی کسی یا چیزی است که آن نیازها را برطرف کنه،ودر پی این کشف و جستجو معشوق رو پیدا میکنه و معشوق از لحظه ی پیدا شدن به وسیله ی عاشق و انتخابش توسط او برای ابراز نیاز ،معشوق به حساب میاد.یعنی دارنده ی ویژگیهایی که مورد نیازِ عاشق ِ.پس با این حال نان میتونه یه معشوق باشه یا نیاز به پوشاک ،امنیّت یا یه زن برهنه لعبت توی چرت نیمه روز تابستان یه مرد!

  نیازهایی که داره وبه اونها واقفِ و درپیِ برطرف کردن آن برمیاد یعنی نیازهای ملموس توسط ما! این یک فاجعه است چیزی که خیلی از ما توش افتادیم.مثه دوست داشتن خاتمی! (  البته قبل از این احمدی نژاد اون وقتهای که دوم خردادی بود ) ولی من نیافتادم(شاید هم افتاده ام!)دهاتی تو نیازهای قبلی من رو ارضا نکردی ونیازهایی جدیدی رو هم که ایجاد کردی .پس تو یه معشوقی(؟) حتّی اگه من عاشق نباشم و تو دلبری کردی(؟) حتی اگه من ابراز نیاز نکرده باشم که نکردم!!! ببین میخوام بگم چه جوری میشه که منی که اصلا نمی تونم عاشق تو باشم و توئی که غیر ممکنه از زنی مثل من خوشت بیاد درگیر یک حکمت چرخشی افلاطونی بشیم و بعد ...

فکر کنم داره سوء تفاهم میشه . بی خیال ! 

 

***

  خب حالا بقیّه ی اون گفتگوی کذایی:

(بعد خنده ی کوچولوی من ،به خاطر اینکه اون فقط یه لبخند زد این بار)

دهاتی:مشکل شما همینه!

من:؟(چرا گفت شما؟)

دهاتی:شما خیلی حسّاسید و تخیّلِ قوی ای دارید که منطق اگه نگم نقشی توش بازی نمیکنه باید بگم نقش اصلی رو بازی نمیکنه !

من:! :(

من لالمونی گرفتم دهاتی هی سخنرانی کرد!

دهاتی:این باعث شده خیلی ازتون سواستفاده بشه!

با اینکه به ظاهر دوستانه نصیحت میکرد،ولی بد حرفی زد چون به طور ناخودآگاه دیوار اعتماد و ارتباط صمیمی قبلی فروریخت  و من بهش مشکوک شدم!

من:واقعاً؟!

دهاتی:نظر من اینه!

من:بقیه چی؟

دهاتی:کدوم بقیه؟

من:همونهایی که از من سواستفاده می کنند؟

تعجّب کرده ولی تعجّب نداره که!

دهاتی:من نمیدونم!

ولی باید بدونه .اگه اون منطقاً به این نتیجه رسیده و بقیه هم منطقی اند که از من سواستفاده می کنند چون من منطقی نیستم و منطق یک چیز ثابتیه پس منطقاً باید بدونه نظر اونها چیه!

من مکث میکنم تا بتونم راه گریزی پیدا بکنم او هم فکر میکنه تا گندی رو که بالا آورده درست کنه ،ولی فکر نکنم با اون همه عقلی که داره بتونه!

  وتا ابد سکوتِ وحشتناک و عمیق!  مثه یه چاهِ بی تهِ تاریک!

مثه همیشه به اینجاها که میرسه حالم بد میشه برای همین ولش می کنم این بار هم این گفتگوی نصفه نیمه رو نوشتم تا بدونید چرا نشد همه ی داستان به صورت گفتگو باشه!

دهاتی حرف آخرمو بزنم : تو فکر میکنی من دیونه هستم ؟

اگر همچین فکر کنی خیلی نامردی ، چون خودت منو وادار کردی اینجوری بنویسم و هر چی از ذهنم رد میشه بریزم توی این وبلاگ بی در و پیکر ...خیلی آدم بدی هستی اگه به من بخندی ..چون هیچ وقت نمی بخشمت .

 

+ نوشته شده توسط نیلوفر شید مهر در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 و ساعت 0:13 |

بدنم در تاریکی سوخته است

سیاه سیاه شده است

حرفهایم بوی سیاهی می دهد

و صدایم مزهء تلخی دارد..

روح من در تلاطم درونم گم شده است

و جستجوگرش سالهاست که مرده است..

سکوت هشت روزه بس بود برای اینکه بدونم هم دلتنگ می شم و هم می تونم خودم رو جور دیگه سرگرم کنم.. البته توی این مدت هم نوشتم با تاریخ و هر روز به اینجا سر زدم مثل اینکه اینجا خودش خود به خود آپدیت می شه اما نشد.. تصمیماتی گرفتم و آمدم..

..

تو ای تنهای معصومم

چه دردآور سفر کردی

چنان در خود فرو مردی

که من دیدم خود دردی

..

چه آسان گم شدی در خود

چه دردآور سفر کردی

..

کسی هرگز به فکر ما

نبود و نیست ای همدرد

برای مرگ این قصه کسی گریه نخواهد کرد

..

حرفهایی هست برای نگفتن و خوانده نشدن

دردهایی هست برای پنهان کردن و دم نزدن

چشمهایی هست برای منتظر موندن و خیس شدن

و دلی هست پر از دلتنگی و دلتنگی و دلتنگی...

اعصابم خورده.. اینقدر که اگر می تونستم خفه اش می کردم.. از این آدمهایی که هیچ غلطی بلد نیستن بکنن و هی از خودشون تعریف می کنن متنفرم.. امروز یا دیروز که از صبح وقتم تلف شد هیچی آخر سر اینقدر شاکی شدم که اگر ادب و بزرگتری حکم نمی کرد یه چیزی بهش می گفتم که حسابی تا آخر هفته باهاش حال کنه.. آخه من نمی دونم تو که بلد نیستی یه کاری و بکنی مگه مجبوری اینقدر ور بزنی بعدشم گند بزنی به طرف و بگی : من اینم من اونم ..امروز داشتم یه وبلاگ رو میخوندم قبلا هم رفته بودم سراغش ..اما اینبار بیشتر روش دقت کردم ..یه مشت مزخرفات ..یه آدم اسیکزوفرنی ناب..که فگر میکنه از کون آسمون افتاد تا جماعتی رو به راه بیاره ...اونم کدوم راه ؟ باور کنید خودشم نمی دونه ...همین جوری حرف زدن و حرف زدن که نمی شه کار ..یکی نیست به این مرد بگه : آخر مرد حسابی تو به کدوم این حرفها اعتقاد داری ..اصلا مگه میشه با این همه تضاد در تضاد ایمان م داشت ...راستش از مردهائی که وهم برشون داشته که عقل کلن حالم بهم میخوره ..حالا این وسط یه مشت دختر از من خر تر هم دورشون می کنن ..که به به و چه چه..

چی بگم والله !

+ نوشته شده توسط نیلوفر شید مهر در جمعه یکم دی 1385 و ساعت 2:31 |